ویژه نامه هفتۀ دفاع مقدس : لبخند های خاکی ، خاطرات طنز جبهه

بسم رب الشهداء


الله اکبر ،سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند.

به محض اینکه قامت می بستیلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد،دستت از دنیا!کوتاه می شد
و نه راه پس داشتی و نه راه پیش لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد

پج پج کردن ها شروع می شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد.

مثلا می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند

و اگر بعد از نماز اعتراض کردی بگویند ما که با تو نبودیم!! لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد

اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش جمع نماز باشد ؟

مثلا یکی می گفت :

واقعا که می گویند نماز معراج مومن است این نماز ها را می گویند لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد نه نماز من و تو را . لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد



دیگری پی حرفش را می گرفت که :
من حاضر هر چی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیــرم ...


و سومی می گفت :
مگر می دهد پسر؟ و از قماش این حرف ها


اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن:

ببین !ببین ملائکه دارند غلغلکش می دهندلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد.


و این جا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند به خنده تبدیل می شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد.

خصوصا آن جا که می گفتند : مگر ملائکه نامحرم نیستند؟ لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد


و خودشان جواب می دادند: خوب با دستکش غلغلک می دهند.لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد

لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد



لـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شدلـــبخندهــــای خـــــاکـــی•●●خاطرات طنز جبهه●●•گاوی که اسباب خنده رزمندگان شد



وقتی شهید ملکی که یک روحانی بود خود را برای اعزام به جبهه‌های حق علیه باطل معرفی کرد، به او گفتند باید به گردان حضرت زینب (سلام الله علیها) بروی.

شهید ملکی با این تصور که گردان حضرت زینب (سلام الله علیها) متعلق به خواهران است
به شدت با این امر مخالفت کرد
و خواستار اعزام به گردان دیگری شد اما با اصرار فرمانده ناچار به پذیرش دستور و رفتن به گردان حضرت زینب شد.


هنگامی که می‌خواست به سمت گردان حضرت زینب (سلام الله علیها) حرکت کند، فرمانده به او گفت این گردان غواص در حوالی رودخانه دز در اهواز مستقر است.


شهید ملکی بعد از شنیدن اسم «غواص» به فرمانده التماس کرد که به خاطر خدا مرا از اعزام به این محل عفو کنید،


من را به گردان علی‌اصغر (علیه السلام) بفرستید، گردان علی‌اکبر (علیه السلام) گردان امام حسین (علیه السلام) این همه گردان، چرا من باید برم گردان حضرت زینب؟


اما دستور فرمانده لازم‌الاجرا بود.


شهید ملکی در طول راه به این می‌اندیشید که «خدایا من چه چیزی را باید به این خواهران بگویم؟

اصلا این‌ها چرا غواص شده‌اند؟ یا ابوالفضل (علیه السلام) خودت کمکم کن.»


هوا تاریک بود که به محل استقرار گردان حضرت زینب رسید، شهید ملکی از ماشین پیاده شد، چند قدم بیشتر جلو نرفته بود که یکدفعه چشمانش را بست و شروع به استغفار کرد.


راننده که از پشت سر شهید ملکی می‌آمد، با تعجب گفت: حاج آقا چرا چشماتونو بستین؟

شهید ملکی با صدایی لرزان گفت: «والله چی بگم، استغفرالله از دست این خواهرای غواص»


راننده با تعجب زد زیر خنده و گفت:

کدوم خواهر حاج آقا؟ اینا برادرای غواصن که تازه از آب بیرون آمدند و دارند لباساشونو عوض می‌کنند.


اینجا بود که شهید ملکی تازه متوجه قضیه شده و فهمید ماجرای گردان حضرت زینب چیه!!




تو یكی از عملیات ها سنگرهاشون خیلی نزدیك به سنگرهای عراقی ها بود. و چون تو اون لحظه نیروهای عراقیها كم بود و اوناهم اماده نبودن نه اونا حمله میكردن نه اینا نقشه ای برای حمله تدارك دیده بودن... پدرمیگفت اگه یكم با منطقه اشنا بودن میتونستن راحت تو سه روز كار مارو تموم كنن اخه ما نه سلاح داشتیم نه اب و غذا ...... از بس فاصله بینشون كم بود از پشت یه تپه كوچیك محل نگهداری مواد غذایی عراقی ها رو خیلی واضح میدیدن . این بندگان خداهم كه گرسنه و تشنه و بی تیرو تفنگ ، یكی از دوستانش كه نقطه ضعفش گرسنگی بودوقتی عراقی ها از بزرگاشون تا ریزه میزه هاشون میرفتن وسط مشغول شادی و ...() میشدن اون بنده خدا میرفت و از پشت كلی كنسرو و نوشابه و...میاورد!! همشون هم مال كشورای اروپایی بودن.خیلی از مزشون تعریف میكرد.خلاصه بعدش كه عراقیا مستیشون تموم میشد بخودشون میومدن ومیرفتن كه كوفت جان كنند و یهو ... بعدش شروع میكردن به دعوا و داد و هوار و انقد میزدن همدیگه رو ...!!!
این داستان تو تمام اون مدت كه در اون منطقه بودن ادامه داشت!!! نه اونا دست از خوشگذرونیشون برمیداشتن نه این بنده خدا از پر خوری!!!


کدستان